خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

زیستگاهِ روح

اندوهم بی‌پایان است و قلبم بیش از حد معمول ضربان دارد. پزشک می‌گوید عصبی‌ست. من، اما، می‌دانم که اکنون این قلب من است که باید به جای دو نفر ضربان داشته باشد، و این خون اوست که در تنم می‌دود تا همیشه در من زنده بماند.

مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها، سیمین بهبهانی

گرفته‌دل

گاهی یه چیزهایی توی دفترم می‌نویسم که همون لحظه به نظرم خیلی معمولی میان. بعدترها که دوباره به تورق دفترم مشغول می‌شم با خوندن اون جملات انگاری برای لحظاتی یخ می‌زنم و اندکی بعد اون جملاتْ راه رو بهم نشون می‌دن.

با خودم فکر می‌کردم دلیلی نداره پست‌هام ساعت مشخصی داشته باشه. یا اینکه همیشه قبل خواب باشه. اگرچه زمانی که در اون حالت می‌نویسم احساس بهتری دارم. انگار اینجا جاییه که حرفای قبل از خوابمو می‌شنوه و بعد من بهش شب‌ به خیر می‌گم و به عالم رویا می‌رم.

امشب قراره یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون بخونم(احتمالاً تا مدتی وضعیت همینه. بهتره بهش عادت کنید):

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟
گر آمده‌ای در پی آن دلبر دلخواه
من او نیَم او مُرده و من سایه‌ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه‌جا با همه‌کس در همه‌احوال
سودای تو را ای بت بی‌مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده‌ی من گُنگ و خموش است
در دیده‌ی او آن‌همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم‌آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری، لب من این لب بی‌رنگ
دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه‌دم خنده‌ی جان‌بخش
مهتاب‌صفت بر گل شبنم‌زده می‌خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن‌کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مُرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه‌ی من، این دل بی‌مهر
سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم

امشب زودتر می‌نویسم: شبت به خیر عزیزجان، امیدوارم خواب آرومی داشته باشی🕯️

همراهِ شعر خواندن

امروز خیلی اتفاقی یه تیکه از شعر موردعلاقه‌ام تو ذهنم پخش شد: "دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من." بعد پروانه‌های توی دلم پر کشیدند و رفتم که شعر کامل رو دوباره بخونم. حین همین جست‌وجوها یه سری شعرهای دیگه و حتی متن‌های خانم سیمین بهبهانی رو هم خوندم. خیلی دوسشون داشتم🕯️یکی از چیزهایی که بهشون برخوردم همین کتاب "با مادرم همراه" بود که تو پست پایینی بهش اشاره کردم. این کتاب یه جور زندگینامه‌ی خودنوشته که البته از مادر سیمین شروع می‌شه و ادامه پیدا می‌کنه تا به دنیا اومدن سیمین و... میونشم صدای افکار سیمین رو می‌شنویم که گاهی قضاوتگر سختیه. حالا می‌خوام اون شعر رو براتون بخونم(سروصدا نکنید و به من نگاه کنید):

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من

 

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من

 

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

همین چند ساعت پیش یه حالت تاریک و نکبتی بهم دست داده بود. سعی کردم حالم رو خوب کنم. گریستم. ما ایرانیا متأسفانه دلیل برای گریه زیاد داریم. پس کار سختی نیست. این‌دفعه چشمام برای جنوب باریدند. فکر می‌کنم گریه‌های شدید که ناگهان مثل یه طوفان شروع می‌شن دل آدمو سبک می‌کنند.

شبت به خیر عزیزجان و خوب بخوابی✨ امیدوارم خواب آبنبات پرتقالی ببینی.

پ.ن: تازگیا از واژه‌ی "عزیزجان" خیلی خوشم اومده و می‌خوام همش به کارش ببرم. همینی که هست.

پریشان‌فکرانِ جهان

ای مهربان،

دیشب خواب می‌دیدم: انگار زنگ زده بودی و انگار مهمان داشتم. نمی‌توانستم به درستی حواس خود را جمع کنم. سرسری پاسخ می‌دادم. گفتی: «اگر آزارت می‌دهم، دیگر زنگ نزنم.» گفتم: «از دلت پاسخ بخواه. هرچه او گفت، همان درست است.»

می‌بینی؟ در خواب می‌بینم، نه در بیداری. نزدیکم نیستی؛ زنگ می‌زنی، از آن‌سوی دنیا. با این‌همه نمی‌توانم با تو به دلخواه سخن بگویم. هوم. چه خوشبختم!

با مادرم همراه(زندگینامه‌ی خودنوشت)، سیمین بهبهانی

از هم گسیخته

درد مفاصل یک‌جورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردی، بیشتر درد می‌گرفت. اما نمی‌توانستی درباره‌اش فکر نکنی، چون همیشه‌ی خدا درد می‌کرد. یک دور باطل بود.

زندگی ناممکن، مت هیگ

تیغه‌ی علف

زمانی که سوگوار کسی هستی، پیامش را در همه‌چیز می‌بینی. حتی در رقص نور روی تیغه‌ی علف. تمام جهان تبدیل می‌شود به مترجم او.

و بعد جمله‌ای را به زبان آوردم که گفتنش در ثانیه‌های واپسین همیشه راحت‌تر می‌شود؛ زمانی که دیگر خیلی دیر است.

گفتم: «دوستت دارم، عزیزدلم. بعداً می‌بینمت.» و پس از ثانیه‌ای فکر کردن اضافه کردم: «بابت کاری که کردم معذرت می‌خوام.»

زندگی ناممکن، مت هیگ

زندگیِ جعبه‌ای

Pdf

خلاصه، این زن با پاهای دردناکش توی خانه نشسته بود و سعی می‌کرد دیگر به هیچ ایمیلی از طرف غریبه‌ها جواب ندهد و اجازه بدهد زندگی مچاله‌شده‌اش مثل یک بسته‌ی خالی چیپس توی رودخانه حرکت کند.

زندگی ناممکن، مت هیگ

 

پ.ن: توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونید. یکی از دوستان چند ماه پیش معرفی‌اش کرده بود و من حالا وسطاشم. احتمالاً زین پس یه تیکه‌هایی ازش رو اینجا قرار بدم. پی‌دی‌افشم که گذاشتم. خواستید می‌تونید بردارید.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...